قاضى ابرقوه
549
سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )
هذه مكّة قد ألقت إليكم أفلاذ كبدها . گفت : اينك مكّه كه هر چه در وى بود از أشراف و مهتران قريش و رؤسا ، همه از خود دور كرد و پيش شما فرستاد ، يعنى در مكّه از أشراف و مهتران و رؤسا هيچ كس نمانده است ، جمله اينك بيرون آمدند . و سيّد ، عليه السّلام ، دو تن از وادى صفراء از پيش فرستاده بود ، تا از أبو سفيان و كاروان خبرى بازآورند ، و اين دو تن براهى ديگر آمده بودند ، هم بنزديك بدر ، و بر سر تلّى شتر خوابانيده بودند و خود پياده بر سر چشمهء آب رفته بودند ، تا مگر كسى بر سر آب بينند كه از أحوال أبو سفيان و كاروان خبرى بازگويد . چون بر سر چشمه رسيده بودند و خواستند كه آب برگيرند ، دو زن ديدند از مردم بدر كه بر سر آب بودند و با يك ديگر خصومت مىكردند ، و يكى از يكى [ 1 ] قرضى ستدنى داشت و مىگفت كه قرض من بازده و آن زن ديگر كه قرض دادنى داشت جواب وى باز داد و گفت : اين يك شب ديگر صبر كن كه فردا أبو سفيان و كاروان شام اين جايگه خواهند بود و من كار كنم و شغل تو بگزارم ، پس آن زن آن سخن منقطع كرد و هيچ ديگر نگفت . پس چون از ايشان اين سخن بشنيدند [ 2 ] ، در حال برنشستند و به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، آمدند و وى را خبر كردند كه : فردا أبو سفيان و كاروان بر سر آب بدر خواهند آمدن . و اتّفاق در آن حال كه آن دو تن از سرچشمهء بدر بازگرديدند ، در حال أبو سفيان خود تنها ، پيش از كاروان از بهر تجسّس ، رانده بود و بر سر چشمه * آمده بود . چون بدان جايگاه برسيد ، آن هر دو زنان را ديد كه هنوز آن جايگاه بودند و مردى ديگر با ايشان بود . أبو سفيان گفت : چه خبر داريد از محمّد و أصحاب وى ؟ ايشان گفتند : ما هيچ
--> [ ( 1 - ) ] روا : يكى از ان ديگر . [ ( 2 - ) ] در اصل : بشنيد .